تبليغاتX
جشن تولد وبلاگهای پارسی - تولد وبلاگشهر مبارک / من در غربت

مگه می​شه سالگرد تولد وبلاگ​های فارسی باشه و به روز نکرد.حالا خواهش و تمناهای دوستان به کنار! (اِند چاخان!).از شوخی گذشته دردم کامنت نبود.خراب شدنِ پی​سی(که البته همون روز درست شد)،مدرسه و یه عالمه گرفتاری​های دیگه باعث شدن که کمتر وقت بلاگ نوشتن داشته باشم.به علاوه این​که در تدارک میزبانی ۲ تا مهمون هستم که دارن از ایران میان.البته هنوز قطعی نشده،ولی امیدوارم که بیان.
دیگه این​که به نوبه​ی خودم که عضو کوچکی از این بلاگ​شهر وسیع هستم،سالروز تولد بلاگ​های ایرانی رو تبریک می​گم.به پیشکسوت​های این شهر و کسانی که برای پیشرفت​اش زحمت کشیدن.
بچه​ی من که هنوز ۶-۵ ماه بیشتر نداره! تازه در حال تر و خشک کردن و پمپرز عوض کردنش هستم!...ولی فکر کنم بچه​ی مهشید دیگه در حال حرف زدن باشه! یه بچه​ی ۳ ساله لااقل مامان و بابا که می​گه.خیلی​ها هم تازه الان شروع کردن به غذا خوردن و دندون در آوردن!
از حق نگذریم توی همین ۶-۵ ماهی که از عمرش می​گذره،خیلی بهم کمک کرده.از طریق​اش کلی دوست خوب پیدا کردم.خیلی چیزها یاد گرفتم.تازه،هر روز هم دارم عقده​هام رو توش خالی می​کنم!
داشتم به این فکر می​کردم که مثلن برای ۱۵-۱۰ سال دیگه خودم یا بچه​ام به اینجا سر بزنیم چقدر خاطره برامون زنده می​شه.دفترچه​ی خاطرات ممکنه به مرور زمان کهنه و خاک خورده و یا حتی گم و گور بشه،ولی این برای همیشه می​مونه و وجود داره.
خلاصه که خیلی خوشحالم که اینجا رو درست کردم.نه به خاطر موندگار بودنش،به خاطر یه عالمه دوست​های خوبی که پیدا کردم.به خاطر به دست آوردنِ تجربه​های خوب.به خاطر فراگیری خیلی چیزها.به قول خورشیدخانوم اینجا مثل یه دانشگاه می​مونه.
امیدوارم بلاگ​شهر هر روز پیشرفت داشته باشه و روزی به تکامل برسه.می​گم به تکامل برسه،چون هنوز نرسیده.حداقل از نظر من اینطوره.هر وقت از نظرخواهی استفاده​ی بهینه کردیم،هر وقت پشت اسم مستعار قایم نشدیم و به هم​دیگه فحش ندادیم،هر وقت دیگه جایی برای جنگ​های زرگری نبود،هر وقت به هم توهین نکردیم و خیلی چیزهای دیگه،اون​روز وبلاگ​شهر به تکامل می​رسد.
می​گم اگه کیکی چیزی خریده شده به ما هم بدین!...چه خوب می​شد اگه می​شد دور هم جمع می​شدیم (بلاگرها رو می​گم) و یه کیک هم به مناسبت​اش می​زدیم تو رگ و از اون مهم​تر هم​دیگه رو می​دیدیم و من دیگه به خودم زحمت تصور کردنِ شکل و شمایل شما رو نمی​دادم!بابا اقلن یکی یه عکس​تون رو بفرستین ،مُردم از فضولی!!
یه روز از روزای خوب خدا... نسرین

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت   توسط Blogger